تبليغاتX
نشریه الکترونیکی صدمنتخب




نشریه الکترونیکی صدمنتخب

شماره چهارم-آبان 87




من از عهد آدم تو را دوست دارم

از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شب ها من و آسمان تا دم صبح

سرودیم نم نم : تو را دوست دارم

نه خطی نه خالی نه خواب و خیالی

من ای حس مبهم تو را دوست دارم

سلامی صمیمی تر از غم ندیدم

به اندازه غم تو را دوست دارم

بیا تا صدا از دل سنگ خیزد

بگوییم با هم : تو را دوست دارم

جهان یک دهان شد هم آواز با ما :

تو را دوست دارم ، تو را دوست دارم






فال نیک

گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبزِِ سرآغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟






سراپا اگر زرد و پژمرده ايم
ولي دل به پاييز نسپرده ايم
چو گلدان خالي ، لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ايم
اگر داغ دل بود ، ما ديده ايم
اگر خون دل بود، ما خورده ايم
اگر دل دليل است، ما آورده ايم
اگر داغ شرط است ،ما برده ايم
: گواهي بخواهيد ،اينک گواه
همين زخم هايي که نشمرده ايم
دلي سر بلند و سري سر به زير
از اين دست عمري به سر برده ايم






فضای آینه از عکس باغ سرشار است

بیا ز خانه برون فصل ُفصل دیدار است

دلا بکارت عید از بنفشه است آری

به وصل یار رسد عاشقی که هشیار است

صدای بوسه که پروانه از بنفشه گرفت

هنوز در رگ و در ریشه سپیدار است

نسیم آمد و در دست پر طراوت او

پیام تهنیت بلبل گرفتار است

غزل سراییت ای مرغ گل مبارک باد

بخوان که یاس بنفش انتظار تکرار است

به کوچه های کف دست باغبان بنویس

فدای آنکه به میثاق خود وفا د ار است

پریش را به نظر ای گل آفرین دریاب

که داغدار تو لطف تو را سزاوار است






اگر به قهر تو باید از این سرا برویم

به رفتنیم مهیا ، بگو کجا برویم

نشسته ایم به درگاهت ای بهشتی روی

دلی که برده ای از ما بیار تا برویم

بسان آینه حیران از آن رخیم ، آری

نه چشم طفل که دنبال هر صدا برویم

یه روی ما در توفیق بسته است ای دل

مگر به خانه آن زلف با صبا برویم

به یک فریب وفا از تو خرسندیم

جفا مکن که سراغ خدا خدا برویم

تو مرد گریه ی مستانه نیستی زاهد

بیا که راه خدا را جدا جدا برویم

شراب خورده و رسوا دلا به درگه دوست

نرفته است اگر کس ، بیا که ما برویم

((پریش)) عشق زمانی به ما نماید راه

که روی خار مغیلان برهنه پا برویم

 






گفتی پَر و بارید باران پرستو

باران شب باران بو باران شب بو

 گفتی مِی و آماده شد قه قه بخندد

آن کوزه ی سرشار مستی کنج پستو

 

ماندی نگاهی کردی و خندید چشمت

رفتی به راه افتاد رد پای آهو

 

تو بر لب بام آمدی ای نازنین …یا

باریده است از آسمان باران گیسو

 

نقش زلال توست هر جا آب و کاشی است

فرقی ندارد شیخ لطف الله و خواجو

 

یک دست دستاری که پیچیده است در باد

یک دست کشکولی کزو سررفته یا هو

 

بر خاک بسپارش به رسم خاکساری

یک لاقبا مانده است ای درویش تا او






جان مني چه غصه كه دربرنبينمت

تاج مني چه شكوه كه برسرنبينمت

باشي ويانباشي ازاين دل نمي روي

نزدمني چه باك كه دربرنبينمت

ازلطف گروفاي توديدم وگرجفا

القصه خواستي كه مكرر نبينمت

آئينه ام غبارزداي اي هميشه حسن

تا يك نفس به عمرمكدر نبينمت

بيدارمانده چشم به يادت تمام شب

ترسم كه چشم بندم وآخرنبينمت

هرچندروي تونرود يك دم ازنظر

راضي نباش اين دم آخر نبينمت






اين پياده مي‌شود، آن وزير مي‌شود
صفحه چيده مي‌شود، دار و گير مي‌شود
اين يكي فداي شاه‌، آن يكي فداي رُخ‌
در پيادگان چه زود مرگ و مير مي‌شود
فيل كج‌روي كند، اين سرشت فيلهاست‌
كج‌روي در اين مقام دلپذير مي‌شود
اسپ خيز مي‌زند، جست‌وخيز كار اوست‌
جست‌وخيز اگر نكرد، دستگير مي‌شود
آن پيادة ضعيف راست راست مي‌رود
كج اگر كه مي‌خورَد، ناگزير مي‌شود
هركه ناگزير شد، نان كج بر او حلال‌
اين پياده قانع است‌، زود سير مي‌شود
آن وزير مي‌كُشد، آن وزير مي‌خورد
خورد و برد او چه زود چشمگير مي‌شود
ناگهان كنار شاه خانه‌بند مي‌شود
زير پاي فيل‌، پهن‌، چون خمير مي‌شود
آن پيادة ضعيف عاقبت رسيده است‌
هرچه خواست مي‌شود، گرچه دير مي‌شود
اين پياده‌، آن وزير... انتهاي بازي است‌
اين وزير مي‌شود، آن به‌زير مي‌شود






چون درخت فروردین، پر شکوفه شد جانم؛
دامنی ز گل دارم، بر چه کس بیفشانم؟
ای نسیم جان پرور، امشب از برم بگذر؛
ورنه این چنین پرگل تا سحر نمی مانم.
لاله وار خورشیدی در دلم شکوفا شد؛
صد بهار گرمی‌زا  سر زد از زمستانم.
دانه امید، آخر، شد نهال بارآور:
صد جوانه پیدا شد از تلاش پنهانم.
پرنیان مهتابم در خموشی شبها؛
همچو کوه پابرجا، سر بنه به دامانم.
بوی یاسمن دارد خوابگاه آغوشم؛
 رنگ نسترن دارد شانه های عریانم.
شعر همچو عودم را آتش دلم سوزد:
موج عطر ازان رقصد در دل شبستانم.
کس، به بزم میخواران، حال من نمی‌داند،
زان که با دل پرخون، چون پیاله خندانم.
در کتاب دل، سیمین، حرف عشق می‌جویم؛
روی گونه می لرزد سایه‌های مژگانم...






دستور زبان عشق

دست عشق از دامن دل دور باد!
می توان آیا به دل دستور داد؟

می توان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد؟

موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟

آنکه دستور زبان عشق را
بی گذاره در نهاد ما نهاد

خوب می دانست تیغ تیز را
در کف مستی نمی بایست داد